.:*Stars shine down*:.

و اینک آسمان از آن منست



200 کارتون معروف 200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

پوه.... اومدم مرخصی! داشتم از بی اینترنتی می مردم.... فکر کن! آدم کلا اینترنت نداشته باشه تحملش راحت تره چون فکر می کنه نت ندارم و تمام. ولی وقتی امکانات فراهمه ولی تو نمی تونی استفاده کنی خیلی دردناکه.... اصلا جالبترش اینه که من خواب رو به نت ترجیح میدم.... از اول هفته من یه چک میل نکردم.... ایتس آن بلیوبِل....

بی خیال...

امروز عمه م زنگ زدن گفتن میشه برام مسقطی درست کنی؟ فردا مهمون دارم.... بعد مثلا برای اینکه من خیلی تو زحمت نیفتم میگن من خودم برات روغن و نشاسته و شکر و.... میارم برات. چیز دیگه ای نمیخوای؟ منم گفتم یه بطری آب :دی یعنی اینقدر خانواده ما (چه پدری چه مادری) تو یه کارایی اهل تعارفن که نگو.... نکنه یه بار من بیفتم تو زحمت یا چیزی....

حالا خلاصه من عصر یه مسقطی درست کردم بعد گذاشتم بپزه و به کلی فراموشش کردم :دی در نتیجه مسقطیه تمام روغنشو پس داد و به یک تکه لاستیک شفاف تبدیل شد.... میخواستم مسقطی بعدی رو درست کنم مامان از آشپزخونه بیرونم کردن.... نیدونم چرا؟ :دی

از بس من عاشق خریدم و تو این کار حرفه ایم و عمرا سرم کلاه نمیرههههههه.... جدیدا همه از من آدرس می پرسن که برن خرید....

اوپس.... تایم ایز آوت....


نوشته شده در جمعه 16 بهمن ماه سال 1388ساعت 20:01 توسط ماتیلدا| 11 نظر|

خیلی خیلی خیلی سرم شلوغه..... این چند روز زیاد نمی رسم بیام.... ولی سعی می کنم کامنت بذارم....


دعا کنین همه چی خوب پیش بره


پی.اس: هان؟ نخیرم.... اشتباه فکر کردی!

نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1388ساعت 13:56 توسط ماتیلدا| 7 نظر|

آنیتا منو به یه بازی دعوت کرده که باید زندگیمونو از گذشته تا به امروز تعریف کنیم. هرکی این پست رو میخونه دعوت (سوسک سیاه خواهش بیا بنویس.... یه حسی به من میگه باحال خواهد بود)


اوووم.... من جمعه 27 دی 1370 روز نامزدی عمه اولیم متولد شدم. اولین فرزند خانواده بودم (چه جمله م رسمی شد). خیلی بد غذا بودم. به شیر خشک معمولی حساسیت داشتم و باید گیاهی می خوردم. تا هشت ماهگیم هم مهم ترین کارم جیغ زدن بوده. :دی

بعدش سه سالگیم خواهرم دنیا میاد و من خیلی خیلی خوشحال شدم. پرنیان و ویولت هرکدوم یه برادر یا خواهر شیرخوره داشتن ولی من نداشتم. خواهرم که دنیا اومد مامانم گفتن این خواهرت فقط مال خودته منم خیلی خوشحال شدم و خیلی دوستش داشتم. خواب که بود می رفتم بالای سرش میخندیدم و اونم لبخند می زد. منم اعتماد به نفسم میچسبید به سقف.

همون روزا مامان بزرگم بهم الفبا و اشکال هندسی رو یاد دادن. دیگ از اون موقع تا حالا یکسره یا دارم میخونم یا هندسه حل می کنم.

مدرسه که رفتم درسم خوب بود. کلی هم دوست داشتم. همیشه هم توی شلوغ ترین کلاسای مدرسه بودم. و اعتراف می کنم خیلی خلاف کردم ولی با خود شیرینی قصر در رفتم.

کلاس دوم که بودم داداشم دنیا اومد. اونم خیلی دوست داشتم. ولی ایندفعه یکمی عاقلانه تر. تابستونی که میخواستم برم کلاس سوم آپاندیسمو عمل کردم. اون موقع کلی کتاب علمی خونده بودم و کااامل میدونستم چمه.... بعدشم چون به دانسته هام اطمینان داشتم کلی با ذوق و افتخار رفتم تو اتاق عمل.

تا کلاس چهارم پرنیان نزدیکترین دوستم بود. بعدش من رفتم یه مدرسه دیگه. کلاس پنجم خیلی درس خوندم.

راهنمایی دیگه نخواستم برم مدرسه. بد هم نشد. کلی کلاس رفتم. انگلیسی و عربی و خیاطی و آشپزی و هرچی.... سوم راهنمایی و اول دبیرستان خیلی بهم خوش گذشت. با اینکه خیلی شرایط سختی داشتم خیلی خوش گذشت. اون دوسال خیلی خل بودم.  مثلا اینکه سیگار کشیدم :دی (و تجربه خیلی بدی بود) بعدش خیلی بزرگتر شدم. اولین وبلاگمو سوم راهنمایی زدم. نه دوم بود.

16 سالگیم نامزد شدم. همه سورپریز شدن. نمی دونم چرا؟ ولی همچنان نامزدم و خوبیم. دیگه اینکه.... همین....


دوستانی که منو از قبل میشناسید اگه چیز خاصی از قدیما از من بادتون اومد بنویسین... :)

نوشته شده در جمعه 9 بهمن ماه سال 1388ساعت 23:47 توسط ماتیلدا| 11 نظر|

۱. کیفم پیدا شد.... اونم کجا؟ دقیقا رو بروی دماغم.... موندم این هفته من کور بودم یا گیج؟

۲. زده به کله م.... وایسادم بیرون مغازه تا بابا اینا لوبیا داغ می خوردن من تو سرما واستادم و بستنی قیفی خوردم و لرزیدم.... پارسال کربلا همینقدر سرد بود ولی نتونستم بستنی بخورم.... همه می گفتن بهداشتی نیست.... آی دیدنت کِر اِباوت بهداشتی نبودن بستنی بات نو وان دید کِر اِباوت مای فیلینگز. 

۳. ها ها ها  چند تا فیلم که همه دنیا دیده بودن و فقط من ندیده بودم رو دیدم..... منتها چون خیلیا بهم خندیدن که « واقعا ندیدی؟» نمی گم. ( اولیش ت  ا  ی  ت  ا  ن  ی  ک بود. به خودت بخند)

۴. تازه شم رفتم واسه خودم آدامس و سی دی شرک دوبله شده خریدم. هیشکی از بچه ها شرک ۱ و ۲ و ۳ زبان اصلی کیفیت خوب نداره؟

۵. به شدت مشغول پیشرفت در زبان آلمانی می باشم..... حالا دیگه کمتر با انگلیسی قاطیش می کنم.... اصلا سخت نیست.... خوشم میاد از زبان یاد گرفتن.... دو تا کتاب قصه آلمانی خریدم که بعدا بخونمشون.

۶. این آپ برای اونایی که می گن این چند روز بدخلق شدم. بهتر شد؟

نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن ماه سال 1388ساعت 23:33 توسط ماتیلدا| 6 نظر|

۱. همچنان میگردیم و میگردیم و نمی یابیم و اعصاب نداریم.

۲. همچنان بیشتر از همیشه از خرید رفتن و بیرون رفتن نفرت داریم چون عینکمان در آن کیف مفقود بود و ما هیچ چیز را مه نیالود نمی بینیم و باز هم اعصاب نداریم.

۳. خیاطی می کنیم و لباس گشاد می شود و هیچ شبیه مدل اولیه نمی شود .

۴. یک روز حالمان خوب میشود و همچون مشنگ ها لبخند می زنیم و برای تخلیه انرژی هی بدو بدو می کنیم و روز دیگر انرژی مان ژایان می یابد و بمثال بدبخت ها یکجا می نشینیم و اخم می نماییم.

۵. باری بعد از قرون بسیار دوستمان را آنلاین مشاهده می کنیم در حالی که امتحاناتش پایان یافته و مسرور است اما به ناگه یاهو قاط می زند و دیگر قادر به چت نیستیم.

۶. کشف می نماییم اجسام گلدار چقدر در اتاقمان فراوان می باشند. شک می کنیم نکند خودمان هم گل گلی باشیم.

۷. دلمان میخواد بداند اول اردیبهشت سال آینده چه فرقی با امروز دارد؟

۸. بابایمان از رنگ قهوه ای نفرت دارند و هی به لباس ما چپ چپ می نگرند. ما از مال دنیا یک بلوز قهوه ای داریم که همه میگویند بهمان می آید منتها بابایمان اگر دستشان بهش برسد از آن کهنه گردگیری می سازند.



نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن ماه سال 1388ساعت 14:56 توسط ماتیلدا| 9 نظر|

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10   >>

Design By : Night Skin